یکی درونم است که فکر می کند تصمیم می گیرد و تزهای رنگ وا رنگ می دهد!!!
یکی هم هست که هر کاری خودش دوست دارد می کند به هیچ فکری هم فکر نمی کند!!!
یکی درونم است که فکر می کند تصمیم می گیرد و تزهای رنگ وا رنگ می دهد!!!
یکی هم هست که هر کاری خودش دوست دارد می کند به هیچ فکری هم فکر نمی کند!!!
اومد...بعد از اون همه روز و ماه و سال که حسابشو هیچ کی نداشت،اومد.اول همه تعجب کردن بعد همه خندیدن و خوشحالی کردن.بعد یهو همه چی عوض شد...
اون یه جوری بود! فرق داشت شکل ما نبود.شکل اونایی هم که ما می شناختیم،نبود.
همه گفتن دیوونس! و اونو بردن به همون جایی که ازش اومده بود.
«دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید. »
«دیوانگی بشر آنچنان ضروری است که دیوانه نبودن خود شکل دیگری از دیوانگی است. »
اولین دونه های برف که باریدن گرفت، سرتاپام زمستونی شد...
دلم شکفت از رحمت الهی و دستام پرشدن از یه عالمه زمستون…
امتحانا که پس و پیش شد، آسمون از قد منم کوتاه تر شد...
و من با یه عالم ذوق،توی تقویم دلم نوشتم:
«به یمن ورود ننه سرما ،تا اطلاع ثانوی کسب علم و معرفت تعطیل!!»
...
...
اما انگاری این ننه سرما بد جوری جا گرم کرده و هوای رفتنم نداره !!!
دامن سپیدشو ،پهن زمین کرده و خیال جم کردنم نداره!!!
و نمی دونه که کم کم دلم داره واسه مکتب خونه و لوح و قلم تنگ میشه..
واسه خسرو شیرین و تانژانت ˚45 ...
واسه الگوریتم کلونی مورچه و وقفه شماره n ام اسمبلی...
واسه میرزا ترکه که منفی می ده و می گه منفیا رو تاثیر نمی دم(!)
و میرزا بداخلاقه که نمی شه سر کلاسش جیک زد...
واسه عروس خانوم و ننجون و رقیه خاتون و ننه حسن…
واسه مارمولک، و منزوی و ...
واسه ی اتولای قراضه ی خط مکتب خونه ...
واسه در و دیوار و نیمکت ها
واسه ی…
واسه..
دلم گرفت از اینهمه دلتنگیا
پ.ن:خوب می شم…
هنگام که ما سکوت می کنیم،
جهان به سخن در می آید...
من ازدل تاریکی بیرون شدم
و اکنون
تاریکی در دل من است...
هیچ نمی دانم...از فردای نیامده پر دغدغه...
نگرانی فرداها،تردیدهای امروز منند ومن در دوراهی حال و آینده غوطه ور...
می دانم ... هیچ نخواهم فهمید ازصندوقچه ی فردا...
تنها ادراکی خط خطی و بی رنگ...ثمره تلاش
شک،شک و دوباره شک......
خیلی کارا رو می شه تنهایی انجام داد٬خیلیا رو نه...اگه به من بود٬باید ۹۹۹سال فکر می کردم معلومم نبود بتونم تصمیم قطعی بگیرم!!!
خداوند من! آن کردم که خواستت بود...پس بگیر از من تردیدهایم راو پریشان حالی ام را...!
دلم را محکم دار و صبرم را بلند، تا تاب آورم آنچه راکه خواستی...